عادت های خوب زیاد دارم و عادت های بد هم.

از عادت های بدم اینکه همراه با غذا آب می خورم. در غذا زیاد فلفل می ریزم. شب ها دیر می خوابم و صبح ها زود بیدار می شوم. کتاب هایم را به کسی امانت نمی دهم. موبایلم را در خانه جا می گذارم. زیاد ساعت مچی می خرم.

وعادت های خوبم بیشترند؛ خیلی بیشتر. کتاب می خوانم. ورزش می کنم. کاری را که شروع می کنم تا انتها ادامه می دهم. کمتر حرف می زنم و بیشتر عمل می کنم. بد قولی نمی کنم.

 و عادت هایی هم دارم؛ که نمی دانم خوب هستند؛ یا بد. از دستفروش ها خرید می کنم. مخصوصا اگر کودک یا سالخورده باشند. ماشینم پر است از فال هایی که هیچ وقت بازشان نکرده ام. پیرمردی که در پیاده روی میدان محسنی لیف می بافد؛ کودکان گل فروش سر چهارراه ها، چسب زخم های بی نام و نشان دختر بچه ها، همه و همه مرا به توقف وامی دارند.

و امشب جوانی با دست های سوراخ سوراخش، به شیشه ی ماشین می زند. یک اسکناس پنج هزار تومانی به برادرم دادم. شیشه را پایین کشید و به دست های سوراخش داد. گفتم:« شنیده بودم؛ کراک بافت پوست را تخریب می کند؛ امّا...آه » و بغض گلویم را فشرد. برادرم جواب داد: «و تو کمک کردی یک سوراخ به او اضافه شود و یک قدم به مرگ نزدیک تر...»

نمی دانم؛ شاید باید این عادتم را کنار بگذارم.

ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاور... شاید که دارند آرزوی کودکی دست فروش را برای یک دقیقه کاسبی بیشتر برآورده می کنند.

شاید...