در رویاهای کودکی ام، در خیالم بزرگ می شدم. آن قدر بلند که دستم برای چیدن ستاره ها به آسمان رسد. روی ابرها دراز می کشیدم و تا مهتاب پیش می رفتم. روی ماه اتراق می کردم و از آنجا کهکشان ها را رصد می کردم. پَر می گشودم و با پروانه ها همراه می شدم. و پرندگان را دنبال می کردم تا بدانم به کجا می کوچند. و پرواز می کردم تا آخر دنیا را پیدا کنم. در شاخ و برگ درختان قدم می زدم و در پی مخفیگاهِ جیرجیرک ها می گشتم. روی موج های دریا سوار می شدم و تا انتهای آب ها می راندم. 

بزرگتر که شدم؛ رازهای زندگی را در کتابها دنبال می کردم. می پرسیدمو می خواندم و قد می کشیدم.

بعدتر، در دورانی که "جستجوی هویت" می نامندش؛ فلسفه و عرفان می خواندم. تاریخ افکار را دنبال می کردم. به امتزاج خوب و بد و استنتاج از آن ها می اندیشیدم. می نوشتم. می سرودم.درس می خواندم. لحظه ها را قدر می دانستم. همواره در همه چیز بهترین بودم. آماده می شدم تا از راه برسم و همهمه ای بر پا کنم و جهانی را از چشم براهی رها سازم. 

و در آستانه ی فصل "نو بهاران" زندگی، خودم را بلندتر می پنداشتم. آن قدر بلند که دنیا را زیر پاهایم می دیدم و می انگاشتم؛ آمده ام تا تحسین جهانی را، برانگیزم و دنیایی را به به تحیّر وادارم.

و اکنون در دیباچه ی دهه بیست سالگی زندگی؛ پس از گذر از فراز و فرودهای بسیار، خودم را اندازه ای که هستم می دانم. هم قد و قواره ی خودم. درست یک متر و شصت و یک سانتی متر! 

سرّ پیشرفت رادر این می دانم که چگونه ما را برانگیخته اند. خود را با وسعتی که بیرون از ما وجود دارد برابر داشته ام و می دانم زندگی را، زندگی باید کرد.

می خواهم کاری بکنم، کاری فراسوی تکرار، می خواهم کاری بکنم تا از پلکان عمر که هر لحظه مجال به پایین می آید و محال به بالا می رود فرود نیایم. می خواهم کاری بکنم، نه برای آنکه نامم در سیاهه قهرمانان ثبت شود و کودکان از من اسطوره ای در خیال بسازند، می خواهم کاری کنم، تا آنجا که اگر  نزیسته باشم دست کم هدف زندگی را خدنگی پرتاب کرده باشم.

آرزو می کنم روزی را که انسان باشم. باشد که یاریم کند که در نهایت، هر بخشش و دریغی از آن اوست.