زیرِ درختان  صنوبر باغ اجدادی، نشسته ام. بوی پاییز مشامم را پر کرده است. صدای پایش را خوب می شناسم. هر چه باشد، فرزند پاییزم. تمام رویاهایم به پاییز راه پیدا می کند. باد آرامی می وزد و بوی برگِ درخت گردو شناور می شود.

به روزهای کودکی ام روان می شوم. صنوبرها؛ سایه ی بازی هایمان می شدند و در خیالم باغ را تجسّم می کردم که از صنوبر پر شده است. لاله عباسی ها را نگاه می کردم که غروب آفتاب باز می شدند و به وقت طلوع سپیده صبح پژمرده می گشتند و من به انتظار تماشای لحظه ی تحولشان می نشستم و هیچ گاه نفهمیدم شیپورهاشان کی به صدا در می آیند. تخم لاله عباسی جمع می کردم برای باغچه ی حیاط خانه یمان سوغات می بردم.

پاییز را دوست دارم؛ وانار را و باران را و زندگی را... نمی دانم؛ شاید هستی در پاییز مهربان تر می شود...