آخرین باری که عصبانی شدم یا به قول قدیمی ها از کوره در رفتم را یادم نمی آید. سال هاست که عصبانی نمی شوم یا بهتر بگویم کمتر عصبانی می شوم. خیلی کم. دلخور می شوم .دلگیر می شوم. ناراحت می شوم؛ اما خشمگین نه...

شاید مثل ظهور " آلفای حمال " که سالی یک بار فقط از نواحی محدود و آن هم در مدّت زمانی محدوددر آسمان ظاهر می شود. طوری که گاهی می پندارم نکند طی یک جهش ژنتیکی خشم از مجموعه ی هیجاناتم رخت بر بسته است. خیلی از اطرافیانم اعتراض می کنند: «این همه خویشتن داری برای یک آدم خیلی زیاد است...»

از وقتی که به این نتیجه رسیده ام؛ که جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست. آدمیان آن گونه رفتار می کنند که یاد گرفته اند. در مواجه با موقعیت های مختلف در زندگی، بهترین رفتاری را که بلدند از خود بروز می دهند. واکنشی را که در پیش می گیرند منطبق بر درست ترین الگویی است که در ذهن دارند. بهتر و بیشتر و درست تر وکامل تر از آن را بلد نیستند که اگر می دانستند یقین دارم  سبکِ برتری را اجرا می کردند.

امروز عصر، با مادرم برای خرید چند کتاب به خیابان انقلاب رفتیم. خواهرم  چند روزی است؛ در جست و جویِ کتاب نایابی است؛ که برای پیشبرد پروژه اش لازم دارد. کارتی که یکی از همکلاسی هایش به او داده بود را به ما داد تا شاید گمشده اش را آنجا پیدا کنیم.

 روی کارت نوشته شده بود: خرید و فروش کتاب های نو و دست دوم ، انواع کتاب های نایاب و کم یاب (فارسی ، انگلیسی ، فرانسه و ...)، کلیه ی کتاب های مرجع و... وآدرس خ انقلاب ، خ .. زیر زمین دوم. آقای .. وشماره تلفن .. و تحویل با پیک در اسرع وقت.

از قضاکتاب فروشی مورد نظر روبروی یکی از کتا ب فروشی هایی بود؛ که مادرم از آنجا خرید داشت. پله ها را پایین رفتیم تا زیرزمین دوم. صندوق در زیر پله قرار داشت و چند مغازه به تناوب در یک راهروی پیچ در پیچ  کنار هم قرار گرفته بودند و در اولین مغازه یک خانم پشت کامپیوتر نشسته بود. از آقایی که پشت صندوق نشسته بودند پرسیدم: «آقای ... ؟»گفتند: «بعد از ظهرها نمی آیند.» اسم کتاب را گفتم. انتهای راهرو رفتند و چند دقیقه ی دیگر برگشتند و گفتند: «سرچ کرده اند و خودشان ندارند.» پرسیدند: «حتماً می خواید دیگه ؟» گفتیم: «بله .» گفتند: «می تونم جورش کنم؛ فقط پانزده تومان بیعانه بدهید یکی از بچه ها را بفرستم بیاره.» مادرم پرسید: «چقدر طول می کشد؟ اگه طولانی می شه، ما بریم و برگردیم.» گفتند : «نه، زیاد طول نمی کشه، ده دقیقه.»

چند دقیقه ای را صرف نگاه کردن  کتاب ها کردم. از فیزیولوژی پزشکی گایتون و حقوق جزای عمومی تا صد و یک راه برای اهلی کردن گاوهای وحشی ...

کتاب هایی خاک گرفته که اگر نمونه ای از آن ها به پاتوبیولوژی فرستاده می شد؛ ناقل  هر طیفی از طبقه بندی میکروارگانیزم ها بودند.

هیچ وقت، به یاد ندارم که کتابی را از کتابخانه به امانت گرفته باشم. همیشه کتاب ها را خریده ام. بر این باورم که بخشی از لذت کتاب خواندن، هر چند نا چیز، در بوی کاغذ نویِ کتابی است که ورق می زنی.

تصمیم گرفتیم بیاییم بالا و آنجا منتظر کتاب نایاب بمانیم. روی نیمکتی که جلوی درب پاساژبود؛ نشستیم. مادرم  کتاب هایی را که خریده بود ورق می زد و من کتاب هایم را به ترتیب مسیر کتابفروشی هایی که باید می رفتیم علامت می زدم. نیم ساعتی که گذشت مادرم گفت: «دیر نکرد؟» 

دوباره پله های قناس و تاب دار را پایین رفتیم. آقا ی صندوق دار پشت صندوق نبود. آقا،آاقاا،آقااا... رفتیم که از خانم جوان سوال کنیم که ایشان هم پشت میزشان نبودند. رفتیم انتهای راهرو اخرین مغازه ...تعجبخانم و آقای فرهیخته خلوت کرده بودند... عصبانی شدم عصبانی. بعد از مدّت ها عصبانی شدم . " آخه همه جا آره ... کتاب فروشی هم آره ... . "

خانم آمد در راهرو گفت: «اِ... مگه نگفتم تلفن زدن ، سوال کردن . انبار تعطیله و معلومم نیست که این کتاب باشه یا نه دروغگو

گفتم: «خانم مثلاً محترمِ در پیشه ی فرهیختگان، چهل و پنج دقیقه از وقت ما را گرفته اید و حالا این طوری جواب می دهید ... .»

در ذهنم صندوقدار را به خوردن سوپ جیگر هزارپا با چنگال برای پیش غذا و چند بشقاب قرمه سبزی با چاشنی شربت به لیمو و سوسک بخارپز شده، با برنج و روغن کرچک و ته دیگ کرم  آسکاریس لومبریکوئیدس و تبعید به اعماق زمین محکوم کردم.

و فکر کردم دخترجوان، حتی ارزش محکوم کردن را هم ندارد .

از کتاب فروشی که بیرون آمدیم؛ با یک " جهش کوانتومی " از نردبان خشم فرود آمدم... . کتا ب هایم را خریدم و بعد رفتیم قنادی فرانسه و یک لیوان قهوه اسپرسو با پای آناناس خوردیم .