چند روزی می شد؛ شب هابه تماشای Grey's Anatomy که می نشتم شروع به ساختن مجسمه ای جدید کرده بودم. عادت همیشگی ام هست که موقع تماشای تلویزیون کار دیگری هم انجام دهم. تا دیروز که را رنگش کردم و در تراس اتاقم گذاشتم که خشک شود. شب رفتم سراغش دیدم مجسمه به پازلی ده قطعه تبدیل شده بود.

احتیاج به فکر کردن نداشت. خاله ی محترم بنده پسر ی دارد که بیشتر به چیزی شبیه زلزله می ماند؛ تا کودکی شش ساله و هر وقت مهمان خانه یمان می شود محال است قبل از اینکه حداقل یک عملیات تخریب آن هم از ریشه را سازمان دهی نماید؛ خداحافظی کند .

دفعه ی پیش که اینجا بود؛ شش تا از ماهی ها به طور کاملاْ ناگهانی درگذشتند. کاشف به عمل آمد که کار شازده ی تخریبچی بوده است. یک قوطی پر، پروتئین را تو آکواریوم خالی کرده بود و این زبان بسته ها هم که در آفرینش سهمی از قوه ی مدرکه نبرده اند تا می توانستند؛ میل نموده بودند. کنکاش کردیم که پسر این چه کاری بود که کردی؟ و او بسیار مشعوف تئوری اش را این گونه استدلال نمود که: «چرا دفه دفه بشون غذا  می دید.همشو ریختم؛ بیچاره ها خودشون هر وقت گشنه شدن دلشون خواس می خورن دیگه!»

با زبانش خوب آشنا هستم. این بار با یک بسته آدامس ویویدنت کول و قول خریدنِ به قول خودش یک "اسکپتر" جدید، اعترا ف کرد: «رفتم یه ذله انگور بکنم؛ انگورش محکم بود .دیدم یه آجر اونجاست با آجره زدم تو سره انگوره...»

و در راستای دلداری خودم یاد جمله ای که نمی دانم در یکی از کتاب های روانشناسی بازاری خواندم یا در قالب اس ام اس؛ افتادم: «هدف و رسیدن به مقصد آن قدر مهم نیست؛ مهم لذتی است که از گام برداشتن در آن مسیر برده اید.»