کتابخانه تکانی می کردم که در انبوه کتاب هایم به سهرابی دیگرِ ضیاءالدین ترابی رسیدم. هدیه ی مادرم بود، در دیباچه ی سال های نوجوانی ام، وقتی علاقه ام را به هشت کتاب سال های نوجوانی خودش دید؛ برایم خریده بود. هشت کتابت را از روی همان کتاب مادرم حفظ شدم. تا بعدهاکه برادرم هشت کتابِ کتابخانه ی طهوری را برای هدیه ی سال نو، پیشکشم کرد.

و بعد اتاق آبی که در آستانه ی سال های نوجوانی ام، یک روز پاییزی، وقتی خیابان مطهری را بالا می رفتم که به کلاس خوشنویسی برسم؛ پشت ویترین انتشارات سروش به نگاهم گره خورد وبا آن قطع عجیبش مرا همراه سرگذشت ناتمام زندگی ات کرد.  

و سهراب، مرغ مهاجر که خاطرات زندگی برادری بود از زبان خواهرش، از گذشته های دور و نزدیک و ... هنوز در سفرم، که خواهرت گردآورد تا دل مشغولی هایت را با همه قسمت کند؛ واین شد که درسال های بدرقه ی نوجوانی ام باز سهمی شدی در وسعت نگاهم به گستره ی زندگی .

در این سال ها چه هشت کتابت را و بیشتر از آن، هنوز در سفرم... را به خیلی ازدوستان  و نزدیکانم هدیه داده ام.

 

و برای آنانی که در پی دیدار حقیقت اند:

دارم نگاه می کنم، وچیزها در من می روید. در این روز ابری، چه روشنم. همه ی رودهای جهان به من می ریزد به من که با هیچ پر می شوم. خاک انباشته از زیبایی است. دیگر چشم های من جا ندارد... چشم های ما کوچک نیست، زیبایی کرانه ندارد.

تو از آب بهتری. تو از ابر بهتری. تو به سپیده دم خواهی رسید. مبادا بلغزی. من دوست توام، ودست ترا می گیرم. روان باش، که پرندگان چنین اند، وگیاهان چنین اند. چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد. درزمانه ی ما نگاه کردن نیاموخته اند. ودرخت، جزآرایش خانه نیست. وهیچ کس گلهای حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته. کسی درمهتاب راه نمی رود. و از پرواز کلاغی هشیار نمی شود. و خدا را کنار نرده ی ایوان نمی بیند و ابدیت را در جام آبخوری نمی یابد.

در چشم ها شاخه نیست. دررگ ها آسمان نیست. در این زمانه، درخت ها از مردمان خرّم ترند. کوه ها از آرزوها بلندترند. نی ها از اندیشه ها راست ترند. برف ها از دل ها سپیدترند.

خرده مگیر، روزی خواهد رسید که من بروم خانه ی همسایه را آب پاشی کنم. وتو به کاج ها سلام کنی. و سارها بر خوان ما بنشینند. و مردمان مهربان ترازدرخت ها شوند. اینک، رنجه مشو اگر در مغازه ها، پای گل ها، بهای آن را می نویسند. وخروس را از پیش از سپیده دم سر می برند. واسب را به گاری می بندند. خوراک مانده را به گدا می بخشند. چنین نخواهد ماند.

بر بلندیِ خود بالا رو. و سپیده دمِ خود را چشم به راه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. و پیچک را ببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان، که پاره های حقیقت اند. جوانه بزن.

لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو  رو کُند. صدایی تو را می خواند، روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافته خویش بِزی. در خود فرو شُو تا به دیگران نزدیک شوی، پیک خود باش. پیام خودت را باز گوی. میوه از باغ درون بچین. شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی. و زنبیلِ تو را گرانباریِ شاخه ای بس خواهد بود.

میان این روز ابری، من تو را صدا زدم. من تو را میان جهان صدا خواهم کرد. و چشم به راهِ صدایت خواهم بود. و در این درّه تنهایی، تو آبِ روان باش. و زمزمه کن. من خواهم شنید.

صدایی نیست که نپیچد. و پیامی نیست که نرسد. هستی مهربان تر از آن است که  پنداشته ایم. زندگی را جور دیگر نمی خواهم. چنان سرشار است که دیوانه ام می کند. دست به پیرایش جهان نزنیم.

دیروز باغبان آمد، و درخت را هَرَس کرد. و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: «بیش و کمی نیست.» و او در نیافت.

گاه از خود می پرسم: پس چه هنگام کاسه ها از این آب های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم به راهی می سوخت. همه چیز چنان است که  می باید. آموخته ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم. و پژمردگی را هم.

دیدار دوست ما را پرواز می دهد. ونان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پی خویش می کشاند، در سیمای سنگ هست. درابر آسمان هم هست. شاید از آغاز، خدا را، وحقیقت را در دشت های آفرینش درو کرده اند. اما هر سو خوشه ها بجاست. من از همه ی صخره ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم. از دوباره دیدن هیچ رنگی خسته نخواهم شد: نگاه را تازه کرده ام.

من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد. بگذار هر بامداد آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روانِ من هر بار در شور تماشا چه می کند. دریغ که پلکها در این پرتو سرمدی گشوده نمی گردد.  دلهایی هست که جوانه نمی زند. من این را دیر دریافتم. و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روانها بادبان خواهد گسترید. و قطره ها دریا خواهند شد.

نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. و اگر تنهایی از نفس افتاد، در بگشاییم. و یکدیگر را صدا بزنیم.

                                                                        سهراب سپهری