بی قراری های گاه و بی گاهم یکسالی می شود که دیگر برایم عادت شده و دلتنگی برایم مفهوم دیگری پیدا کرده است. درست ازماه رمضان سال گذشته که سرانجام بعد از سه بار بازماندن از رسیدن به آرزوی دیرینه ام، یعنی سفر به سرزمین وحی که بی شک حکمتی دراین تأخیر نهفته بوده است؛ مشمول بزم محبتش شدم.

درخیالم خاطراتم راورق می زنم. بی تاب ترمی شوم. بلندمی شوم؛ وضو می گیرم ونمازشب می خوانم. بازهم آرام نمی گیرم. روی تخت درازمی کشم. چشم هایم رامی بندم. باخیالم به مسجدالحرام می روم. طواف می کنم وبه اندازه ی همه ی عمرنفس می کشم. زیر ناودان طلا دو رکعت نمازمی خوانم. کعبه رادرآغوش می کشم و با همه ی وجود گریه می کنم. خدایا دلم برایت تنگ شده. خیلی زیاد،خیلی خیلی زیاد...

با او دلم آرام می گیرد. بلند می شوم. صورتم رامی شویم و قرآن را باز می کنم.

می گویند: "خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان" ولی باوردارم؛ آن جا خدانزدیک تراست...