خواهرم با چهار کارت همراه ازطرف محل کارش به اردوی یک روزه ی تنگه ی واشی دعوت شده بود. مادرم، من و دوستش نازنین با او همراه شدیم. منتظرجمع شدن مدعوین مقابل سازمان مربوطه بودیم که دیدم نازنین با یک خانم جوان و دودخترش احوالپرسی گرمی می کند.ازقرارمعلوم خانم جوان، دخترخاله ی مامان نازنین بود که همسرش کارمندسازمانی بودکه خواهرمن هم.

سوار اتوبوس شدیم. من و مادرم کنارهم ونازنین و خواهرم جلوی ما نشستند. دخترخاله ی مامان نازنین وفرزندانش چند تا صندلی جلوتر بودند. دختربزرگ تر آمد و ازمامان من خواهش کرد که اگه ممکنه شماپیش مامان من بنشینید که من نزدیک نازنین جون باشم و این شد که من توفیق به محضر و ملازمت نوه ی خاله ی نازنین یافتم.

نازنین به عقب چرخید و پرسید: «زهراجون چه خبر؟ امسال می ری دبیرستان دیگه؟» من که دیده بودم مادرش چیز دیگری صدایش می زند فکر کردم شاید اشتباه شنیده ام.

جواب داد: «هیچی بابا چنتا ازدرسا رو تجدید اُوُردم پدرم دراومد... عربیو زبانو پاسیدم ولی ریاضیو هرچی زورزدم نشد. حالابشه تک ماده کنم.» آها: «راستی دیگه زهرا صدام نکن، شدم"آمیتریس" آ-میت-ریس»

نازنین گفت: «اِ...به سلامتی ازکی؟ »

جواب داد: «نمی دونستی خیلی وقته مامانم آش پختو دیگه نیلوفرمونم شد"آرتمیس "»

گفتم: «معنی آرتمیس رافکرمیکنم راستگو باشد اما اسم شما رونشنیده بودم. »

گفت: «شهبانوی خشایارشاه اسمه زن خشایارشاه بوده. »

گفتم: «مبارک باشه. اسمه زیباییه. »

چنددقیقه ای که گذشت، آمیتریس موبایل و دفترتلفنی قطور و طویل را از کیف قرمزرنگش که تنالیته ی رنگی اش به طرزدقیقی باکفش های پاشنه سه سانتی ومانتوی کوتاه و شالِ  روی موهای بیگودی شده اش والبته رژلبش هماهنگی داشت؛ درآورد. دفتر تلفن را که بیشتر شبیه قسمت نام های پسرانه ی کتاب اسامی بود و جلوی هر اسمی هم توضیحاتی البته به زبان رمز نوشته شده بود؛ راشروع به ورق زدن کرد و شماره ای را گرفت.

الو، کامیار شارژ ندارم بزنگ.

ومن فکرکردم لابد پسر هم کریمی-رحیمیست که به کامیار بدل شده.

ااالو...سلّااااام. دیشبوخوب خوابیییدی؟خواااب منودیدااای؟...
ومن دوباره فکرکردم؛ این دخترعجب تبحّری درصداسازی دارد و حتماً گوینده ی خوبی از آب درخواهد آمد.

                                                                          ادامه دارد...