استاددرس اخلاق اسلامی حاج آقایی صبورومتین والبته دوست داشتنی است.موضوع درس امروزبه انتخاب خود دانشجویان دعاونیایش انتخاب شدومن طبق معمول ردیف اول ومقابل میزاستادنشته بودم وباتمام تمرکزم بحثودنبال می کردم.استاد بحث رو با فلسفه ی دعاشروع کرد با همان لحن آرام همیشگی اش ادامه داد: هر دعایی اقتضای استجابت داردواینکه بخوانید مرا تا اجابت کنم شما راو...آیاکسی ازشما هست که تا به حال دعاکرده باشدوازخداوندپاسخ نگرفته باشد؟

هرچندسوال استاداستفهام انکاری بودوقصداودریافت پاسخ نبودامامن که مدت ها بوداحساس می کردم که انگار دیگه خداصدای منو نمی شنوه ؛دستم روبالاگرفتم وباصدای بلند گفتم:من...

بچه هاهمه با صدای بلندخندیدند.گویادریافتشان این این بود که جوابم ازنوع همان طنازی های همیشگی ای است که برای کل کل با حاج آقا انجام می دهند.استادباشناختی که از من داشت می دانست که سوالم ازاین قائده و پرسید:واقعا؟جواب دادم:واقعا.

بچه ها که ازعکس العمل هایشان برمی آمد که هیچ آرزوی نامحققی در دل ندارند،صدای همهمشون بلند شد که مگرمی شود...یکی ازبچه هاادعاکردکه چند سالی است نگاهش به دین تغییرکرده وفهمش ازخداعوض شده.نه نماز میخواند،نه روزه می گیرد،نه اعتقادی به حجاب داردونه زیارتگاه می رودولی با این حال کاملاًاحساس خوشبختی می کندو تابه حال هرچه ازخدا خواسته جواب نه نشنیده است.

حاج آقاکه ایدئولوژی این دوستمان رابرنتابیدند؛باتمام وجود سعی دراصلاح نگاهش داشت اوهمچنان پافشاری میکرد.شنیدم که یکی ازبچه ها درگوشش نجواکردکه به حرف این جماعت گوش ندی تو راه خودتوبرو...

استادکه مثل بیشتروقت ها،استدلال های محدودشان ته کشیدوازکنترل بحث برنیامدند؛به روال همیشگی شان موضوع را عوض کردندوخطاب به من گفتند : شما بعدازکلاس بمونیدوشروع به توضیح شرایط اجابت دعاکردند.

کلاس که تمام شدبعدازکلی بحث همیشگی دانشجوها برای موجه کردن غیبت هاشون ودلیل تراشی برای غیبت در جلسه بعدبالاخره کلاس خالی شد ومن ماندم واستاد.

قبل از اینکه استادحرفی بزنند،پرسیدم :استادچراگاهی باتمام وجود خواسته ای رو طلب داری وهمه ی سلول هاتوبه کارمی بندی که به اون هدف برسی اماماه وخورشیدوفلک همه وهمه دست به دست هم می دن تا تورواز اون هدف دورت کنن.

پاسخ دادند:شایدآرزووتمایلات شما درتضادبادین هستن.من هم که اصولامسئله ی رازآلودی در زندگی ندارم،یکی ازخواسته هاموبراشون مثال زدم والبته داستان تلاش هایی رو که برای رسیدن بهش انجام دادم ونیزداستان اتفاق هایی که برای نرسیدن بهش برام افتاده...

استاد تأملی کردن و شرایط استجابت راپرسیدن:نمازمیخونی؟ رضایت پدرومادرت روجلب می کنی؟حجابت رارعایت می کنی...

ودوباره تأملی کردن وگفتن حتما به صلاحت نیستو...واینودرنظرداشته باش که پاداش همه ی این دعاها نزدخداوند محفوظه وتوصیه کردن که زیارت عاشورا بخون و نمازشب...

ازوقتی که برام گذاشته بودن تشکر کردم ورفتم نمازخونه برای نماز.بعدازنمازوقتی ازنمازخونه بیرون می اومدم با خودم فکرکردم شایدخداجواب خیلی از دعاهاموداده ولی من ناسپاسموفقط اونایی رویادم مونده که نداده...

ازاعماق وجودم نفس عمیقی کشیدم وگفتم:خدایاشکرت