یکسال می شود که دندان عقلم در بیرون آمدن تردید داشت و گوشم را نیز همراه خود کرده بود تا با سازش بنوازد؛ تا اینکه چند روز پیش سرانجام درد از آستانه ی تحملم گذشت و تصمیم گرفتم؛ از پیشنهاد دکتر بین انتظار برای رفع تردید دندان محترم و کشیدن آن، دومی را انتخاب کنم.

اولین بار بود که روی صندلی دندانپزشکی می نشستم. موقع جراحی، از ترس حتی تامرض سکته هم پیش رفتم. صدایی مخوف تر از دستگاه تراش دندانپزشکی درذهن ندارم.

بعد از آن هم تا چند روز دردِ جای خالی دندان، خیلی بیشتر ازدردبودنش بود؛ خیلی خیلی بیشتر از آستانه ی تحملم در درد.

ولی الان خوبم؛ انگار دارم به نبودنش عادت می کنم...

در زندگی، خیلی از آدم ها و اتفاقات درست مثل دندان من است. نبودن خیلی از چیزها بهتر از بودنشان است؛ ولی ما شاید از روی عادت، ترس، نداشتن جرأت، عدم اعتماد به نفس و خیلی دلایل دیگه، فکرمی کنیم که باید باشند.

امابه قول قدیمی ها: «دندونی رو که درد میکنه بکن بنداز دور»