حرف عشق و عاشقی که میان می آید؛ یاد پریوش می افتم که هر آهنگ غمگینی در ذهنش برای عشق ازدست رفته اش تعبیر می شود و اشک درچشمانش حلقه می زند. یاد مرمرمی افتم که به هربهانه ای گریزی می زند به خاطرات دوران باهم بودنشان و انگار زمان برایش درآن ایام یخ زده است. یاد لیلی می افتم که هر وقت می خواهد از یارش یاد کند لحن همیشه شیرینش به تلخی بدل می شود. یاد الهام که می گوید: «بعداز او دیگرقلبی ندارم که به کسی دهم.» یادسیما که همیشه نگران حضور در جمع های فامیلی است؛ مبادا او باشد و نگاه سردش، آتش به جانش بیندازد. یاد صدای طپش قلب طناز، لحظاتی که نگاهش به جای سوختگی با اتو، روی دستش که وقتی پشت تلفن از زبانش شنیده مابه دردهم نمی خوریم اتفاق افتاده؛ گره می خورد. یاد خواب های آشفته ی کتایون که می گوید: «هر شب در خواب می بینمش. برمی گردد؛ نگاهم می کند و می رود.» و چشم براهٍ نشانه ای بر تعبیر خواب هایش نشسته است. یاد بهار که هنوز منتظر است و با صدای هر زنگ تلفنی از جا می پرد. و یاد سارا که بغض می کند و می گوید: «حتی خداحافظی هم نکرد و رفت.»

هیچ وقت عاشق نشده ام؛ امّا گمان نمی کنم همیشه هم عشق این همه تلخ باشد...