چند ماه پیش بود که درهواپیما صدای پسر بچه ای پنج-شش ساله که درصندلی پشت سرِما، کنارمادرش نشسته بود خواب ازسرم پراند. ماریچی احمق! ماریچچی احمق!!ماریچچچی احمق!!! به خواهرم که کنارم نشسته بود؛ نگاهی پر از تأسف کردم و او نگاهم را با لبخندی تلخ پاسخ داد و به عقب چرخید. دستی روی موهای لختش کشید و پرسید: «مگه ماریچی چه کارکرده؟» پسرک که به نظر هنوز با رویاهایش درچالش بود صورتش را به شیشه ی هواپیما چسباند و هنوز با خودش حرف می زد ولی این بار آرام تر. خواهرم چشم هایش راروی هم گذاشت و خوابید ولی من خواب از سرم پریده بود. سعی کردم سال های کودکی خودم رو به یابیارم. درافکارم معلق بودم که صدای آقای مهماندار خاطراتم راقطع کرد. والدین این بچه کجا نشستن؟ انگار پسر بچه تصمیم گرفته بود انتقام حماقت ماریچی را ازمهماندارها و مسافرین هواپیما بگیرد...

دیروز مادربزرگم رو برای چک آپ قلبش همراهی کردم. خودم روبه رسم همیشگی برای انتظار چند ساعته درمطب دکتر آماده کرده بودم. دفترچه ی لغات انگلیسیمو از کیفم بیرون آوردم و شروع به حفظ کردنشان کردم. کنارما دختر کوچولویی سه-چهارساله به همراه خانم جوانی که خاله صدایش می زد؛ نشسته بودند. شیرین زبانی های دخترک زیرصدای ذهنم شده بود و من همچنان لغت حفظ می کردم. خاله دیشب آمادول بچه ی باتلیسو اندخت تو سلطه  آسغال بعدخوان میگل پیش آناجولیا خوابید. خاله که انگار احساس آدمی را داشت که داره به حرف های یک نابغه ی کوچولو گوش میده جواب داد: ا....من دیشب ندیدم؛ عمو علی فوتبال تماشا می کردتعجب!مادر و پدربزرگه کوچولوی نابغه از اتاق دکتر بیرون آمدند و دختربچه رفت تاسرنوشت ماریچی رادنبال کند چشمک...

قهرمانان رویاهای نسل من که حنا، لوسی می و آن شرلی وجودی آبوت بود؛ الان کم ترکسی پیدا می شود که ازنسل من شکوه ای نداشته باشد. سرنوشت نسلی که ماریچی دررویاهایش قدم میزند و کودکی اش به قلمِ جادویی راپونزل گره خورده است به کجا راه می برد؟