درباره نویسنده
س.ش
می نویسم؛ چون نوشتن رادوست دارم...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • س.ش
صفحات اختصاصی
  • فقط کافیست انار دلت ترک بخورد...
  • نامه امام علی به فرزندش امام حسن پس از بازگشت از جنگ کوفه
مطالب اخیر
  • چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
  • خوش به حال شهرداری!
  • ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاور …
  • درست یک متر و شصت و یک سانتی متر!
  • پاییز را دوست دارم و زندگی را هم...
  • در جستجوی کتاب نایاب
  • یک شبی مجنون نمازش را شکست ...
  • سفر عشق
  • مجسمه ای که بود ...
  • ... هنوز در سفرم
  • زمزمه های بی دلیل
  • خدایی که من می شناسمش ...
  • سرنوشت ماهی ای که تبعید رابیشترازآزادی دوست داشت...
  • آنجا خدا نزدیک تر است...
  • با شهبانوی خشایارشاه در تنگه واشی!
  • درکلاس اخلاق
  • دندونی رو که درد میکنه بکن بنداز دور
  • هیچ وقت عاشق نشده ام امّا...
  • ایستگاه استجابت دعا
  • نوستالژی من...ماریچی!!!
  • forum.98ia.com
  • شعردانشجویی
  • عشق چیست؟
  • لاک پشت ها هم عاشق می شوند!
  • از زبان ملاصدرا...
  • نـــزدیـــک تـــرین راه
  • آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
  • برای دختران سرزمینم...
  • کرگدن و پرنده
  • به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
دوستان من
  • حس سبز
  • سیاه نامه
  • سوته دلان
  • توکای مقدس
  • مستند آبی ها
  • فریاد بی صدا...
  • کامران نجف زاده
  • وطنم پاره تنم...
  • روزهای زندگی ما
  • من امیر، من خودم
  • یکی که من نیستم ...
  • دور نوشت های نقره ای
  • مسافر خانه ی شمسک
  • اندر احوالات من و اینجانب
  • جدید ترین اهنگهای روز دنیا
  • من و جوجو به سوی کانادا
  • دل قوی دار سحر نزدیک است
  • آنالی در سرزمین شگفت انگیزها
  • آوای دل(جامعه مجازی شاعران)
  • اشعار سید محمد رضا هاشمی زاده
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



تاقله راهی نیست...
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
نویسنده: س.ش - سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی؟

گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی اما تو نقابی

فریاد کشیدم تو کجایی؟ تو کجایی؟

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

هر منزل این راه بیابان هلاک است

هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است

در سایه هر سنگ اگر گل به زمین است

نقش تن ماریست که در خواب کمین است

در هر قدمت خار هر شاخه سر دار

در هر نفس آزار هر ثانیه صد بار

گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا

گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا

گفتم که نشانم بده گر چمشه ای آنجا ست

گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست

گفتم که در این راه کو نقطه ی آغاز؟

گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش


نظرات ()



خوش به حال شهرداری!
نویسنده: س.ش - دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠

ما آدم ها اشتباه می کنیم؛ بعضی هایمان کمتر و بعضی ها بیشتر. بعضی هایمان تکرارش می کنیم؛ و بعضی از آن درس می گیریم. بعضی هایمان جبرانش می کنیم و بعضی در اشتباهاتمان گم می شویم. بعضی وقت ها دیگر وقتی برای جبران نمانده است یا برای جبران خیلی دیر شده است. بعضی وقت ها هم دیر می فهمیم که اشتباه کردیم؛ و یا هیچ وقت نمی فهمیم.

شهرداری آسفالت بلوار مقابل خانه یمان را می کَند؛ زیر سازی اش را اصلاح می کُند؛ دوباره روکشش می کُند.  مخابرات،گاز یا آب و فاضلاب دوباره حفاری می کنند و بعد محل  حفاری شده را ترمیم می کنند. آسفالت از یکپارچگی در می آید و چهره ی آرمان شهرمان را نازیبا می کند. شهرداری باز آسفالت را می کَند؛ زیر سازی اش را اصلاح می نماید و روکشش می کند. 

خوش به حال شهرداری، که همیشه در حال اصلاح اشتباهاتش است؛ امّا نمی دانم چرا هیچ وقت آسفالت خیابانمان یکپارچه نمی شود!!!

نظرات ()



ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاور …
نویسنده: س.ش - جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

عادت های خوب زیاد دارم و عادت های بد هم.

از عادت های بدم اینکه همراه با غذا آب می خورم. در غذا زیاد فلفل می ریزم. شب ها دیر می خوابم و صبح ها زود بیدار می شوم. کتاب هایم را به کسی امانت نمی دهم. موبایلم را در خانه جا می گذارم. زیاد ساعت مچی می خرم.

وعادت های خوبم بیشترند؛ خیلی بیشتر. کتاب می خوانم. ورزش می کنم. کاری را که شروع می کنم تا انتها ادامه می دهم. کمتر حرف می زنم و بیشتر عمل می کنم. بد قولی نمی کنم.

 و عادت هایی هم دارم؛ که نمی دانم خوب هستند؛ یا بد. از دستفروش ها خرید می کنم. مخصوصا اگر کودک یا سالخورده باشند. ماشینم پر است از فال هایی که هیچ وقت بازشان نکرده ام. پیرمردی که در پیاده روی میدان محسنی لیف می بافد؛ کودکان گل فروش سر چهارراه ها، چسب زخم های بی نام و نشان دختر بچه ها، همه و همه مرا به توقف وامی دارند.

و امشب جوانی با دست های سوراخ سوراخش، به شیشه ی ماشین می زند. یک اسکناس پنج هزار تومانی به برادرم دادم. شیشه را پایین کشید و به دست های سوراخش داد. گفتم:« شنیده بودم؛ کراک بافت پوست را تخریب می کند؛ امّا...آه » و بغض گلویم را فشرد. برادرم جواب داد: «و تو کمک کردی یک سوراخ به او اضافه شود و یک قدم به مرگ نزدیک تر...»

نمی دانم؛ شاید باید این عادتم را کنار بگذارم.

ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاور... شاید که دارند آرزوی کودکی دست فروش را برای یک دقیقه کاسبی بیشتر برآورده می کنند.

شاید...

 

 

نظرات ()



درست یک متر و شصت و یک سانتی متر!
نویسنده: س.ش - شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

در رویاهای کودکی ام، در خیالم بزرگ می شدم. آن قدر بلند که دستم برای چیدن ستاره ها به آسمان رسد. روی ابرها دراز می کشیدم و تا مهتاب پیش می رفتم. روی ماه اتراق می کردم و از آنجا کهکشان ها را رصد می کردم. پَر می گشودم و با پروانه ها همراه می شدم. و پرندگان را دنبال می کردم تا بدانم به کجا می کوچند. و پرواز می کردم تا آخر دنیا را پیدا کنم. در شاخ و برگ درختان قدم می زدم و در پی مخفیگاهِ جیرجیرک ها می گشتم. روی موج های دریا سوار می شدم و تا انتهای آب ها می راندم. 

بزرگتر که شدم؛ رازهای زندگی را در کتابها دنبال می کردم. می پرسیدمو می خواندم و قد می کشیدم.

بعدتر، در دورانی که "جستجوی هویت" می نامندش؛ فلسفه و عرفان می خواندم. تاریخ افکار را دنبال می کردم. به امتزاج خوب و بد و استنتاج از آن ها می اندیشیدم. می نوشتم. می سرودم.درس می خواندم. لحظه ها را قدر می دانستم. همواره در همه چیز بهترین بودم. آماده می شدم تا از راه برسم و همهمه ای بر پا کنم و جهانی را از چشم براهی رها سازم. 

و در آستانه ی فصل "نو بهاران" زندگی، خودم را بلندتر می پنداشتم. آن قدر بلند که دنیا را زیر پاهایم می دیدم و می انگاشتم؛ آمده ام تا تحسین جهانی را، برانگیزم و دنیایی را به به تحیّر وادارم.

و اکنون در میانه ی دهه بیست سالگی زندگی؛ پس از گذر از فراز و فرودهای بسیار، خودم را اندازه ای که هستم می دانم. هم قد و قواره ی خودم. درست یک متر و شصت و یک سانتی متر! 

سرّ پیشرفت رادر این می دانم که چگونه ما را برانگیخته اند. خود را با وسعتی که بیرون از ما وجود دارد برابر داشته ام و می دانم زندگی را، زندگی باید کرد.

می خواهم کاری بکنم، کاری فراسوی تکرار، می خواهم کاری بکنم تا از پلکان عمر که هر لحظه مجال به پایین می آید و محال به بالا می رود فرود نیایم. می خواهم کاری بکنم، نه برای آنکه نامم در سیاهه قهرمانان ثبت شود و کودکان از من اسطوره ای در خیال بسازند، می خواهم کاری کنم، تا آنجا که اگر  نزیسته باشم دست کم هدف زندگی را خدنگی پرتاب کرده باشم. می خواهم انسان باشم و بمانم.

آرزو می کنم روزی را که انسان باشم. باشد که یاریم کند که در نهایت، هر بخشش و دریغی از آن اوست.

 

نظرات ()



پاییز را دوست دارم و زندگی را هم...
نویسنده: س.ش - پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

زیرِ درختان  صنوبر باغ اجدادی، نشسته ام. بوی پاییز مشامم را پر کرده است. صدای پایش را خوب می شناسم. هر چه باشد، فرزند پاییزم. تمام رویاهایم به پاییز راه پیدا می کند. باد آرامی می وزد و بوی برگِ درخت گردو شناور می شود.

به روزهای کودکی ام روان می شوم. صنوبرها؛ سایه ی بازی هایمان می شدند و در خیالم باغ را تجسّم می کردم که از صنوبر پر شده است. لاله عباسی ها را نگاه می کردم که غروب آفتاب باز می شدند و به وقت طلوع سپیده صبح پژمرده می گشتند و من به انتظار تماشای لحظه ی تحولشان می نشستم و هیچ گاه نفهمیدم شیپورهاشان کی به صدا در می آیند. تخم لاله عباسی جمع می کردم برای باغچه ی حیاط خانه یمان سوغات می بردم.

پاییز را دوست دارم؛ وانار را و باران را و زندگی را... نمی دانم؛ شاید هستی در پاییز مهربان تر می شود...

 

نظرات ()



در جستجوی کتاب نایاب
نویسنده: س.ش - شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠

آخرین باری که عصبانی شدم یا به قول قدیمی ها از کوره در رفتم را یادم نمی آید. سال هاست که عصبانی نمی شوم یا بهتر بگویم کمتر عصبانی می شوم. خیلی کم. دلخور می شوم .دلگیر می شوم. ناراحت می شوم؛ اما خشمگین نه...

شاید مثل ظهور " آلفای حمال " که سالی یک بار فقط از نواحی محدود و آن هم در مدّت زمانی محدوددر آسمان ظاهر می شود. طوری که گاهی می پندارم نکند طی یک جهش ژنتیکی خشم از مجموعه ی هیجاناتم پاک شده باشد. خیلی از اطرافیانم اعتراض می کنند: «این همه خویشتن داری برای یک آدم خیلی زیاد است...»

از وقتی که به این نتیجه رسیده ام؛ که جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست. آدمیان آن گونه رفتار می کنند که یاد گرفته. در مواجه با موقعیت های مختلف در زندگی، بهترین رفتاری را که بلدند از خود بروز می دهند. واکنشی را که در پیش می گیرند منطبق بر درست ترین الگویی است که در ذهن دارند. بهتر و بیشتر و درست تر وکامل تر از آن را بلد نیستند که اگر می دانستند یقین دارم  سبکِ برتری را اجرا می کردند.

امروز عصر، با مادرم برای خرید چند کتاب به خیابان انقلاب رفتیم. خواهرم  چند روزی است؛ در جست و جویِ کتاب نایابی است؛ که برای پیشبرد پروژه اش لازم دارد. کارتی که یکی از همکلاسی هایش به او داده بود را به ما داد تا شاید گمشده اش را آنجا پیدا کنیم.

 روی کارت نوشته شده بود: خرید و فروش کتاب های نو و دست دوم ، انواع کتاب های نایاب و کم یاب (فارسی ، انگلیسی ، فرانسه و ...)، کلیه ی کتاب های مرجع و... وآدرس خ انقلاب ، خ .. زیر زمین دوم. آقای .. وشماره تلفن .. و تحویل با پیک در اسرع وقت.

از قضاکتاب فروشی مورد نظر روبروی یکی از کتا ب فروشی هایی بود؛ که مادرم از آنجا خرید داشت. پله ها را پایین رفتیم تا زیرزمین دوم. صندوق در زیر پله قرار داشت و چند مغازه به تناوب در یک راهروی پیچ در پیچ  کنار هم قرار گرفته بودند و در اولین مغازه یک خانم پشت کامپیوتر نشسته بود. از اقایی که پشت صندوق نشسته بودند پرسیدم: «آقای ... ؟»گفتند: «بعد از ظهرها نمی آیند.» اسم کتاب را گفتم. انتهای راهرو رفتند و چند دقیقه ی دیگر برگشتند و گفتند: «سرچ کرده اند و خودشان ندارند.» پرسیدند: «حتماً می خواید دیگه ؟» گفتیم: «بله .» گفتند: «می تونم جورش کنم؛ فقط پانزده تومان بیعانه بدهید یکی از بچه ها را بفرستم بیاره.» مادرم پرسید: «چقدر طول می کشد؟ اگه طولانی می شه، ما بریم و برگردیم.» گفتند : «نه، زیاد طول نمی کشه، ده دقیقه.»

چند دقیقه ای را صرف نگاه کردن  کتاب ها کردم. از فیزیولوژی پزشکی گایتون و حقوق جزای عمومی تا صد و یک راه برای اهلی کردن گاوهای وحشی ...

کتاب هایی خاک گرفته که اگر نمونه ای از آن ها به پاتوبیولوژی فرستاده می شد؛ ناقل  هر طیفی از طبقه بندی میکروارگانیزم ها بودند.

هیچ وقت، به یاد ندارم که کتابی را از کتابخانه به امانت گرفته باشم. همیشه کتاب ها را خریده ام. بر این باورم که بخشی از لذت کتاب خواندن، هر چند نا چیز، در بوی کاغذ نویِ کتابی است که ورق می زنی.

تصمیم گرفتیم بیاییم بالا و آنجا منتظر کتاب نایاب بمانیم. روی نیمکتی که جلوی درب پاساژبود؛ نشستیم. مادرم  کتاب هایی را که خریده بود ورق می زد و من کتاب هایم را به ترتیب مسیر کتابفروشی هایی که باید می رفتیم علامت می زدم. نیم ساعتی که گذشت مادرم گفت: «دیر نکرد؟» 

دوباره پله های قناس و تاب دار را پایین رفتیم. آقا ی صندوق دار پشت صندوق نبود. آقا،آاقاا،آقااا... رفتیم که از خانم جوان سوال کنیم که ایشان هم پشت میزشان نبودند. رفتیم انتهای راهرو اخرین مغازه ...تعجبخانم و آقای فرهیخته خلوت کرده بودند... عصبانی شدم عصبانی. بعد از مدّت ها عصبانی شدم . " آخه همه جا آره ... کتاب فروشی هم آره ... . "

خانم آمد در راهرو گفت: «اِ... مگه نگفتم تلفن زدن ، سوال کردن . انبار تعطیله و معلومم نیست که این کتاب باشه یا نه دروغگو.»

گفتم: «خانم مثلاً محترمِ در پیشه ی فرهیختگان، چهل و پنج دقیقه از وقت ما را گرفته اید و حالا این طوری جواب می دهید ... .»

در ذهنم صندوقدار را به خوردن سوپ جیگر هزارپا با چنگال برای پیش غذا و چند بشقاب قرمه سبزی با چاشنی شربت به لیمو و سوسک بخارپز شده، با برنج و روغن کرچک و ته دیگ کرم  آسکاریس لومبریکوئیدس و تبعید به اعماق زمین محکوم کردم.

و فکر کردم دخترجوان، حتی ارزش محکوم کردن را هم ندارد .

از کتاب فروشی که بیرون آمدیم؛ با یک " جهش کوانتومی " از نردبان خشم فرود آمدم... . کتا ب هایم را خریدم و بعد رفتیم قنادی فرانسه و یک لیوان قهوه اسپرسو با پای آناناس خوردیم .

نظرات ()



یک شبی مجنون نمازش را شکست ...
نویسنده: س.ش - شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضـو در کوچه‌ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فـارغ از جام الستش کـرده بود

سجده‌ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده‌ای

بر صلیب عشق دارم کرده‌ای

جام لیلا را به دستم داده‌ای

وان‌در این بازی شکستم داده‌ای

نشتر عشقش به جانم می‌زنی

دردم از لیـلاسـت آنم می‌زنی

خسته‌ام زین عشق، دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سال‌ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره‌ی صـحرا نشد

گفتم عاقل می‌شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می‌زنی

در حریم خانه‌ام در می‌زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی‌قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

                                                  شاعر: مرتضی عبدالهی




نظرات ()



سفر عشق
نویسنده: س.ش - شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
عاشقی می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست.
هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت.
هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید
و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه میکرد .
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت
و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت.
اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟
چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است.
من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم.
به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است.
عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.
بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد.
نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است.
به کسی که همراهی اش کند.
به کسی که پا به پایش بیاید.
به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی.
"هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود ...
نظرات ()



مجسمه ای که بود ...
نویسنده: س.ش - شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠

چند روزی می شد؛ شب هابه تماشای Grey's Anatomy که می نشتم شروع به ساختن مجسمه ای جدید کرده بودم. عادت همیشگی ام هست که موقع تماشای تلویزیون کار دیگری هم انجام دهم. تا دیروز که را رنگش کردم و در تراس اتاقم گذاشتم که خشک شود. شب رفتم سراغش دیدم مجسمه به پازلی ده قطعه تبدیل شده بود.

احتیاج به فکر کردن نداشت. خاله ی محترم بنده پسر ی دارد که بیشتر به چیزی شبیه زلزله می ماند؛ تا کودکی شش ساله و هر وقت مهمان خانه یمان می شود محال است قبل از اینکه حداقل یک عملیات تخریب آن هم از ریشه را سازمان دهی نماید؛ خداحافظی کند .

دفعه ی پیش که اینجا بود؛ شش تا از ماهی ها به طور کاملاْ ناگهانی درگذشتند. کاشف به عمل آمد که کار شازده ی تخریبچی بوده است. یک قوطی پر، پروتئین را تو آکواریوم خالی کرده بود و این زبان بسته ها هم که در آفرینش سهمی از قوه ی مدرکه نبرده اند تا می توانستند؛ میل نموده بودند. کنکاش کردیم که پسر این چه کاری بود که کردی؟ و او بسیار مشعوف تئوری اش را این گونه استدلال نمود که: «چرا دفه دفه بشون غذا  می دید.همشو ریختم؛ بیچاره ها خودشون هر وقت گشنه شدن دلشون خواس می خورن دیگه!»

با زبانش خوب آشنا هستم. این بار با یک بسته آدامس ویویدنت کول و قول خریدنِ به قول خودش یک "اسکپتر" جدید، اعترا ف کرد: «رفتم یه ذله انگور بکنم؛ انگورش محکم بود .دیدم یه آجر اونجاست با آجره زدم تو سره انگوره...»

و در راستای دلداری خودم یاد جمله ای که نمی دانم در یکی از کتاب های روانشناسی بازاری خواندم یا در قالب اس ام اس؛ افتادم: «هدف و رسیدن به مقصد آن قدر مهم نیست؛ مهم لذتی است که از گام برداشتن در آن مسیر برده اید.» 

نظرات ()



... هنوز در سفرم
نویسنده: س.ش - چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

کتابخانه تکانی می کردم که در انبوه کتاب هایم به سهرابی دیگرِ ضیاءالدین ترابی رسیدم. هدیه ی مادرم بود، دردیباچه ی سال های نوجوانی ام، وقتی علاقه ام را به هشت کتاب سال های نوجوانی خودش دید؛ برایم خریده بود. هشت کتابت را از روی همان کتاب مادرم حفظ شدم. تا بعدهاکه برادرم هشت کتابِ کتابخانه ی طهوری را برای هدیه ی سال نو، پیشکشم کرد.

و بعد اتاق آبی که در آستانه ی سال های نوجوانی ام، یک روز پاییزی ،وقتی خیابان مطهری را بالا می رفتم که به کلاس خوشنویسی برسم؛ پشت ویترین انتشارات سروش به نگاهم گره خورد وبا آن قطع عجیبش مرا همراه سرگذشت ناتمام زندگی ات کرد.  

و سهراب ، مرغ مهاجر که خاطرات زندگی برادری بود از زبان خواهرش، از گذشته های دور و نزدیک و ... هنوز در سفرم، که خواهرت گردآورد تا دل مشغولی هایت را با همه قسمت کند؛ واین شد که درسال های بدرقه ی نوجوانی ام باز سهمی شدی در وسعت نگاهم به گستره ی زندگی .

در این سال ها چه هشت کتابت را و بیشتر از آن، ... هنوز در سفرم را به خیلی ازدوستان  و نزدیکانم هدیه داده ام.

 

و برای آنانی که در پی دیدار حقیقت اند:

دارم نگاه می کنم، وچیزها در من می روید. در این روز ابری، چه روشنم. همه ی رودهای جهان به من می ریزد به من که با هی پر می شوم. خاک انباشته از زیبایی است. دیگر چشم های من جا ندارد... چشم های ما کوچک نیست، زیبایی کرانه ندارد.

توازآب بهتری. تو از ابر بهتری. تو به سپیده دم خواهی رسید. مبادا بلغزی. من دوست توام، ودست ترا می گیرم. روان باش، که پرندگان چنین اند، وگیاهان چنین اند. چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد. درزمانه ی ما نگاه کردن نیاموخته اند.ودرخت، جزآرایش خانه نیست. وهیچ کس گلهای حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته. کسی درمهتاب راه نمی رود. وازپروازکلاغی هشیار نمی شود. وخدارا کنار نرده ی ایوان نمی بیند و ابدیت را در جام آبخوری نمی یابد.

در چشم ها شاخه نیست. دررگ ها آسمان نیست. در این زمانه، درخت ها از مردمان خرّم ترند. کوه ها هز آرزوها بلندترند. نی ها از اندیشه ها راست ترند. برف ها از دل ها سپیدترند.

خرده مگیر، روزی خواهد رسید که من بروم خانه ی همسایه را آب پاشی کنم. وتو به کاج ها سلام کنی. و سارها بر خوان ما بنشینند. ومردمان مهربان ترازدرخت ها شوند. اینک، رنجه مشو اگر در مغازه ها، پای گل ها، بهای آن را می نویسند. وخروس را از پیش از سپیده دم سر می برند. واسب را به گاری می بندند.خوراک مانده را به گدا می بخشند. چنین نخواهد ماند.

بر بلندیِ خود بالا رو.  و سپیده دمِ خود را چشم به راه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. و پیچک را ببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان، که پاره های حقیقت اند. جوانه بزن.

لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو  رو کُند. صدایی تو را می خواند، روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافته خویش بِزی. در خود فرو شُو تا به دیگران نزدیک شوی، پیک خود باش. پیام خودت را باز گوی. میوه از باغ درون بچین. شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی. و زنبیلِ تو را گرانباریِ شاخه ای بس خواهد بود.

میان این روز ابری، من تو را صدا زدم. من تو را میان جهان صدا خواهم کرد. و چشم به راهِ صدایت خواهم بود. و در این درّه تنهایی، تو آبِ روان باش. و زمزمه کن. من خواهم شنید.»

«صدایی نیست که نپیچد. و پیامی نیست که نرسد. هستی مهربان تر از آن است که  پنداشته ایم. زندگی را جور دیگر نمی خواهم. چنان سرشار است که دیوانه ام می کند. دست به پیرایش جهان نزنیم.

دیروز باغبان آمد، و درخت را هَرَس کرد. و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت.

گاه از خود می پرسم: پس چه هنگام کاسه ها از این آب های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم به راهی می سوخت. همه چیز چنان است که  می باید. آموخته ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم. و پژمردگی را هم.

دیدار دوست ما را پرواز می دهد. ونان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پی خویش می کشاند، در سیمای سنگ هست. درابر آسمان هم هست. شاید ازآغاز، خدا را، وحقیقت را در دشت های آفرینش درو کرده اند. اما هر سو خوشه ها بجاست. من از همه ی صخره ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم. از دوباره دیدن هیچ رنگی خسته نخواهم شد: نگاه را تازه کرده ام.

من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد-بگذار هر بامداد آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روانِ من هر بار در شور تماشا چه می کند. دریغ که پلکها در این پرتو سرمدی گشوده نمی گردد.  دلهایی هست که جوانه نمی زند. من این را دیر دریافتم. و سخت باورم شد. چه هنگام آیا روانها بادبان خواهد گسترید. و قطره ها دریا خواهند شد.

نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آب پاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. و اگر تنهایی از نفس افتاد، در بگشاییم. و یکدیگر را صدا بزنیم.

                                                                        سهراب سپهری

نظرات ()



زمزمه های بی دلیل
نویسنده: س.ش - دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠

نمی دونم چرا امروز مدام این رباعی می اومد تو ذهنم و زمزمه اش می کردم...

نباید مهربان نابجا بود/ نه اندر مهربانی بی‌وفا بود/ وفای عهد باید داشت محکم/ اگر عهد تو در راه خدا بود/

نظرات ()



خدایی که من می شناسمش ...
نویسنده: س.ش - یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠

مدّتی پیش برای گرفتن یکی ازده ها امضای نامه ای که در ارتباط با مشکلی که در راستای تغییر یکی از درس های ترم اولم و تبدیل شدن آن از سه واحد به دو واحد و عدم تطبیق آن با واحد درسی که قبلاً گذرانده بودم؛ به دفترحاج آقایی رفتم که مدیریکی ازبخش های نچندان مربوط بود . وارداتاق شدم مشغول صحبت با تلفن بودند و چند نفری هم به انتظار نشسته بودند . بااشاره ی دست تعارف کردندکه بنشینم. تلفنشان که تمام شد نوبت خانمی جوان شد که گویا او هم برای گرفتن امضاء آنجا بود.حاج آقابرگه راامضاء کردند و بادو دست تقدیم خانم ، وایشان تشکرکردند ورفتند . مراجع بعدی خانمی میانسال بودند که در آستانه ی پنجاه سالگی می نماییدند وبعداً فهمیدم مادر یکی ازکارمندها هستند. از قرار معلوم سفری زیارتی در پیش داشتند و کارشان پرداخت خمس بود و سهمشان از خمس چهارصدهزار تومان می شد.

-خانم میانسال : حاج آقابرادرم ازم پول قرض خواسته وبچه هامم نباید بویی ببرن اگه بشه خمسو فعلاً بدم قرض . برادرم که پس دادبدم خدمت شما.

-حاج آقا:بخشی ازآن راهم نمی توانیدپرداخت کنید؟

-خانم میانسال: نه حاج آقانمیتونم حالاهیچ راهی نداره؟؟؟

-حاج آقا: الان چقدرهمراهتونه؟

خانم بعد از گشت و گذار چند دقیقه ای در کیفش، بالاخره یک تراول پنجاه هزار تومانی بیرون آورد و داد خدمت حاج آقا.

-حاج اقا :من الان این پنجاه هزار تومانی را به نمایندگی از... به عنوان خمس از شما خانم ...قبول می کنم و حالا این پنجاه هزارتومان را به شما به عنوان قرض می دهم.

وخانم میانسال پنجاه هزارتومان راگرفت وگفت: قبول دارم.

واین عمل خلاقانه را باحوصله تکرار می کردند...

و من فکر کردم تراول صدی تقدیم خانم نمایم تادینشان زودتر ادا شود و وقت من هم کم ترگرفته شود که درحین همین تعمقاتم به خودم گفتم: دیوانه لابد در این مکتب جزو اصول است که پول مال خودشخص باشد...

و بار هفتم بود که حاج آقاپرسید: چقدرشد؟

خانم میانسال جواب داد: اِوااا...نمی دونم.

گفتم: 350هزارتومان، من حسابش را داشتم خانم، بارهفتمه.

و یکی دیگر از حضار که ازقرار معلوم معاون حاج آقا بودند و احوالش طوری می نمود که انگار در حال دیدن یکی ازآثار"وودی آلن" را روی پرده ی سینما است؛ نیز حرفم راتأییدنمود.

ویک باردیگر خانم پول را به حاج آقا دادند و ایشان هم برای بارهشتم پول رابه عنوان خمس فرض نمودند و به عنوان قرض به خانم دادند.

وحاج آقا شروع به تذکر به خانم که این پول دین است برگردن شما. مبادا در پرداختش کوتاهی کنید و تا عید این دین باید ادا شودو...

در همین حین تلفن حاج آقا زنگ خورد...

از قرار معلوم آقایی بودند که مدت صیغه شان دیروزتمام شده بودو برای کسب تکلیف با حاج آقا تماس گرفته بودند.حاج آقا برای تمدید احضارشان کردند.گفتند: الان نمی توانیم. حاج آقا فرمودند: تاساعت دو اداره هستم؛ اگرمی توانیدخودتان رابرسانید. وباز هم گفتند: نمی توانند. حاج تا ساعت سه هم وقت اضافه دادند اما بی نوا تا سه هم نمی توانست بیاید. حاج آقاگفتند : بعدازظهر جلسه دارم اما شب در حسینیه ی...هستم. بازهم نمی توانست.

حاج آقا که خیلی دل ناگران به نظرمی رسیدند؛ پرسیدند: الان باهم هستید و جواب مثبت آقا، پریشانی حاج آقا را افزون تر کرد.

واین بارچهره ی معاون حاج آقاچنان متبسم شده بود گویی درحال تماشای"خماری 2" آن هم برای بار اول، است.

-حاج آقا : بسیارخوب مدت صیغه را برایتان تمدید می کنیم . سه ماه خوب است؟

وگلویی صاف کردند و فرمودند : زوجت نمی دونم چی چی المدت المعلوم و مهر المعلومش راخوب یادم است و بعد قبلت بازهم نمی دونم چی چی فلانة  فلانا .

واین گونه شد که من شاهد عقد این دونوگل بسی شکفته شدم...

و باز خانم میانسال پرسیدن احمقانه ترین سوال هایی را که در زندگی شنیده بودم را از سر رفت .

ومن فکر کردم لابدنفر بعدی دلیل مراجعه اش محاسبه ی کلیه ی گناهان کبیره ی عزیزِ از دست رفته اش به نرخ روز و تبدیل آن به "پارسی" و"دریک"است ؛ تاشاید روح متوفی درآن دنیا آرام گیرد...

وامضای من هم به وقت اضافه می کشد...

بلندشدم؛ گفتم: ممنون و خداحافظ و ازدفتربیرون آمدم. فکرکردم شکایت نامه ای درموردحیطه ی مسـئولیت حاج آقای محترم تنظیم کنم وبه رئیس ذی ربط ارائه دهم وبازفکرکردم لابدصیغه های رئیس محترم راهم حاج آقا می خواندآن هم ازطریق ویس میل و برای المدت النامعلوم...

به رستوران دانشگاه رفتم؛ یک لیوان نسکافه گرفتم وپایین نامه طرح مجسمه ی جدیدم رااتودزدم وبعد هم نامه رامهمان سطل زباله کردم.

درسی که قبلاٌ با نمره ی بیست گذرانده بودم را با عنوان جدید دوباره معرفی به استاد گرفتم و امتحان دادم و بیست هم گرفتم.

خدایی که من می شناسمش با خدای آنان فرق دارد...

نظرات ()



سرنوشت ماهی ای که تبعید رابیشترازآزادی دوست داشت...
نویسنده: س.ش - یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠

لوچ دلقکم بالاخره دوران نقاهت رو پشت سرگذاشت ومجوزترک آکواریوم قرنطینه رو به مقصدآکواریوم ازمن که دراین سال ها یک پامتخصص ماهی های آکواریومی شدم گرفت.تورروکه برداشتم طفلکی ترسیدورفت کنار فیلتر پناه گرفت.نصیحتش کردم که:« می خوام ببرمت پیش دوستات وقراره ازاین تنهایی دربیای و...»افسوس هرچه بیشترگفتم؛کم تر گوش داد.بالاخره با هر سختی که بود ؛ داخل تورانداختمش.اماهنوزکسری ازثانیه نگذشته بود که ازتورپریدوافتادداخل پارچ آب سردی که روی میزبودوجادرجاسکته کرد.

نمی دانم؛فرشته ی مرگ اومن بودم یاخودش ازپرسه زدن درقفس شیشه ای خسته شده بود...

نظرات ()



آنجا خدا نزدیک تر است...
نویسنده: س.ش - شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠

بی قراری های گاه و بی گاهم یکسالی می شود که دیگر برایم عادت شده و دلتنگی برایم مفهوم دیگری پیدا کرده است. درست ازماه رمضان سال گذشته که سرانجام بعد از سه بار بازماندن از رسیدن به آرزوی دیرینه ام، یعنی سفر به سرزمین وحی که بی شک حکمتی دراین تأخیر نهفته بوده است؛ مشمول بزم محبتش شدم.

درخیالم خاطراتم راورق می زنم. بی تاب ترمی شوم. بلندمی شوم؛ وضو می گیرم ونمازشب می خوانم. بازهم آرام نمی گیرم. روی تخت درازمی کشم. چشم هایم رامی بندم. باخیالم به مسجدالحرام می روم. طواف می کنم وبه اندازه ی همه ی عمرنفس می کشم. زیر ناودان طلا دو رکعت نمازمی خوانم. کعبه رادرآغوش می کشم و با همه ی وجود گریه می کنم. خدایا دلم برایت تنگ شده. خیلی زیاد،خیلی خیلی زیاد...

با او دلم آرام می گیرد. بلند می شوم. صورتم رامی شویم و قرآن را باز می کنم.

می گویند: "خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان" ولی باوردارم؛ آن جا خدانزدیک تراست... 

نظرات ()



با شهبانوی خشایارشاه در تنگه واشی!
نویسنده: س.ش - جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

خواهرم با چهار کارت همراه ازطرف محل کارش به اردوی یک روزه ی تنگه ی واشی دعوت شده بود. مادرم، من و دوستش نازنین با او همراه شدیم. منتظرجمع شدن مدعوین مقابل سازمان مربوطه بودیم که دیدم نازنین با یک خانم جوان و دودخترش احوالپرسی گرمی می کند.ازقرارمعلوم خانم جوان، دخترخاله ی مامان نازنین بود که همسرش کارمندسازمانی بودکه خواهرمن هم.

سوار اتوبوس شدیم. من و مادرم کنارهم ونازنین و خواهرم جلوی ما نشستند. دخترخاله ی مامان نازنین وفرزندانش چند تا صندلی جلوتر بودند. دختربزرگ تر آمد و ازمامان من خواهش کرد که اگه ممکنه شماپیش مامان من بنشینید که من نزدیک نازنین جون باشم و این شد که من توفیق به محضر و ملازمت نوه ی خاله ی نازنین یافتم.

نازنین به عقب چرخید و پرسید: «زهراجون چه خبر؟ امسال می ری دبیرستان دیگه؟» من که دیده بودم مادرش چیز دیگری صدایش می زند فکر کردم شاید اشتباه شنیده ام.

جواب داد: «هیچی بابا چنتا ازدرسا رو تجدید اُوُردم پدرم دراومد... عربیو زبانو پاسیدم ولی ریاضیو هرچی زورزدم نشد. حالابشه تک ماده کنم.» آها: «راستی دیگه زهرا صدام نکن، شدم"آمیتریس" آ-میت-ریس»

نازنین گفت: «اِ...به سلامتی ازکی؟ »

جواب داد: «نمی دونستی خیلی وقته مامانم آش پختو دیگه نیلوفرمونم شد"آرتمیس "»

گفتم: «معنی آرتمیس رافکرمیکنم راستگو باشد اما اسم شما رونشنیده بودم. »

گفت: «شهبانوی خشایارشاه اسمه زن خشایارشاه بوده. »

گفتم: «مبارک باشه. اسمه زیباییه. »

چنددقیقه ای که گذشت، آمیتریس موبایل و دفترتلفنی قطور و طویل را از کیف قرمزرنگش که تنالیته ی رنگی اش به طرزدقیقی باکفش های پاشنه سه سانتی ومانتوی کوتاه و شالِ  روی موهای بیگودی شده اش والبته رژلبش هماهنگی داشت؛ درآورد. دفتر تلفن را که بیشتر شبیه قسمت نام های پسرانه ی کتاب اسامی بود و جلوی هر اسمی هم توضیحاتی البته به زبان رمز نوشته شده بود؛ راشروع به ورق زدن کرد و شماره ای را گرفت.

الو، کامیار شارژ ندارم بزنگ.

ومن فکرکردم لابد پسر هم کریمی-رحیمیست که به کامیار بدل شده.

ااالو...سلّااااام. دیشبوخوب خوابیییدی؟خواااب منودیدااای؟...
ومن دوباره فکرکردم؛ این دخترعجب تبحّری درصداسازی دارد و حتماً گوینده ی خوبی از آب درخواهد آمد.

                                                                          ادامه دارد...

 

 

 

نظرات ()



درکلاس اخلاق
نویسنده: س.ش - جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

استاددرس اخلاق اسلامی حاج آقایی صبورومتین والبته دوست داشتنی است.موضوع درس امروزبه انتخاب خود دانشجویان دعاونیایش انتخاب شدومن طبق معمول ردیف اول ومقابل میزاستادنشته بودم وباتمام تمرکزم بحثودنبال می کردم.استاد بحث رو با فلسفه ی دعاشروع کرد با همان لحن آرام همیشگی اش ادامه داد: هر دعایی اقتضای استجابت داردواینکه بخوانید مرا تا اجابت کنم شما راو...آیاکسی ازشما هست که تا به حال دعاکرده باشدوازخداوندپاسخ نگرفته باشد؟

هرچندسوال استاداستفهام انکاری بودوقصداودریافت پاسخ نبودامامن که مدت ها بوداحساس می کردم که انگار دیگه خداصدای منو نمی شنوه ؛دستم روبالاگرفتم وباصدای بلند گفتم:من...

بچه هاهمه با صدای بلندخندیدند.گویادریافتشان این این بود که جوابم ازنوع همان طنازی های همیشگی ای است که برای کل کل با حاج آقا انجام می دهند.استادباشناختی که از من داشت می دانست که سوالم ازاین قائده و پرسید:واقعا؟جواب دادم:واقعا.

بچه ها که ازعکس العمل هایشان برمی آمد که هیچ آرزوی نامحققی در دل ندارند،صدای همهمشون بلند شد که مگرمی شود...یکی ازبچه هاادعاکردکه چند سالی است نگاهش به دین تغییرکرده وفهمش ازخداعوض شده.نه نماز میخواند،نه روزه می گیرد،نه اعتقادی به حجاب داردونه زیارتگاه می رودولی با این حال کاملاًاحساس خوشبختی می کندو تابه حال هرچه ازخدا خواسته جواب نه نشنیده است.

حاج آقاکه ایدئولوژی این دوستمان رابرنتابیدند؛باتمام وجود سعی دراصلاح نگاهش داشت اوهمچنان پافشاری میکرد.شنیدم که یکی ازبچه ها درگوشش نجواکردکه به حرف این جماعت گوش ندی تو راه خودتوبرو...

استادکه مثل بیشتروقت ها،استدلال های محدودشان ته کشیدوازکنترل بحث برنیامدند؛به روال همیشگی شان موضوع را عوض کردندوخطاب به من گفتند : شما بعدازکلاس بمونیدوشروع به توضیح شرایط اجابت دعاکردند.

کلاس که تمام شدبعدازکلی بحث همیشگی دانشجوها برای موجه کردن غیبت هاشون ودلیل تراشی برای غیبت در جلسه بعدبالاخره کلاس خالی شد ومن ماندم واستاد.

قبل از اینکه استادحرفی بزنند،پرسیدم :استادچراگاهی باتمام وجود خواسته ای رو طلب داری وهمه ی سلول هاتوبه کارمی بندی که به اون هدف برسی اماماه وخورشیدوفلک همه وهمه دست به دست هم می دن تا تورواز اون هدف دورت کنن.

پاسخ دادند:شایدآرزووتمایلات شما درتضادبادین هستن.من هم که اصولامسئله ی رازآلودی در زندگی ندارم،یکی ازخواسته هاموبراشون مثال زدم والبته داستان تلاش هایی رو که برای رسیدن بهش انجام دادم ونیزداستان اتفاق هایی که برای نرسیدن بهش برام افتاده...

استاد تأملی کردن و شرایط استجابت راپرسیدن:نمازمیخونی؟ رضایت پدرومادرت روجلب می کنی؟حجابت رارعایت می کنی...

ودوباره تأملی کردن وگفتن حتما به صلاحت نیستو...واینودرنظرداشته باش که پاداش همه ی این دعاها نزدخداوند محفوظه وتوصیه کردن که زیارت عاشورا بخون و نمازشب...

ازوقتی که برام گذاشته بودن تشکر کردم ورفتم نمازخونه برای نماز.بعدازنمازوقتی ازنمازخونه بیرون می اومدم با خودم فکرکردم شایدخداجواب خیلی از دعاهاموداده ولی من ناسپاسموفقط اونایی رویادم مونده که نداده...

ازاعماق وجودم نفس عمیقی کشیدم وگفتم:خدایاشکرت

نظرات ()



دندونی رو که درد میکنه بکن بنداز دور
نویسنده: س.ش - جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

یکسال می شود که دندان عقلم در بیرون آمدن تردید داشت و گوشم را نیز همراه خود کرده بود تا با سازش بنوازد؛ تا اینکه چند روز پیش سرانجام درد از آستانه ی تحملم گذشت و تصمیم گرفتم؛ از پیشنهاد دکتر بین انتظار برای رفع تردید دندان محترم و کشیدن آن، دومی را انتخاب کنم.

اولین بار بود که روی صندلی دندانپزشکی می نشستم. موقع جراحی، از ترس حتی تامرض سکته هم پیش رفتم. صدایی مخوف تر از دستگاه تراش دندانپزشکی درذهن ندارم.

بعد از آن هم تا چند روز دردِ جای خالی دندان، خیلی بیشتر ازدردبودنش بود؛ خیلی خیلی بیشتر از آستانه ی تحملم در درد.

ولی الان خوبم؛ انگار دارم به نبودنش عادت می کنم...

در زندگی، خیلی از آدم ها و اتفاقات درست مثل دندان من است. نبودن خیلی از چیزها بهتر از بودنشان است؛ ولی ما شاید از روی عادت، ترس، نداشتن جرأت، عدم اعتماد به نفس و خیلی دلایل دیگه، فکرمی کنیم که باید باشند.

امابه قول قدیمی ها: «دندونی رو که درد میکنه بکن بنداز دور» 

نظرات ()



هیچ وقت عاشق نشده ام امّا...
نویسنده: س.ش - پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠

حرف عشق و عاشقی که میان می آید، یاد پریوش می افتم که هر آهنگ غمگینی در ذهنش برای عشق ازدست رفته اش تعبیر می شود و اشک درچشمانش حلقه میزند. یادمرمرمی افتم که به هربهانه ای گریزی می زندبه خاطرات دوران باهم بودنشان و انگار زمان برایش درآن ایام یخ زده است. یاد لیلی می افتم که هر وقت می خواهد از یارش یاد کند لحن همیشه شیرینش به تلخی بدل می شود. یادالهام می افتم که می گوید: «بعداز او دیگرقلبی ندارم که به کسی دهم.» یادسیما که همیشه نگران حضور در جمع های فامیلی است؛ مبادا او باشد و نگاه سردش، آتش به جانش بیندازد. یاد صدای طپش قلب طناز، لحظاتی که نگاهش به جای سوختگی با اتو، روی دستش که وقتی پشت تلفن از زبانش شنیده مابه دردهم نمی خوریم اتفاق افتاده. یاد خواب های آشفته ی کتایون که می گوید: «هر شب در خواب می بینمش.برمی گردد؛ نگاهم می کند و می رود.» و چشم براهٍ نشانه ای بر تعبیر خواب هایش نشسته است. یاد بهار که هنوز منتظر است و با صدای هر زنگ تلفنی از جا می پرد. ویادسارا که بغض می کند و می گوید: «حتی خداحافظی هم نکرد و رفت.»

هیچ وقت عاشق نشده ام؛ امّا گمان نمی کنم همیشه هم عشق این همه تلخ باشد...

 

نظرات ()



ایستگاه استجابت دعا
نویسنده: س.ش - پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

                                                        

                                                                 عرفان نظرآهاری

نظرات ()



نوستالژی من...ماریچی!!!
نویسنده: س.ش - چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

چند ماه پیش بود که درهواپیما صدای پسر بچه ای پنج-شش ساله که درصندلی پشت سرِما، کنارمادرش نشسته بود خواب ازسرم پراند. ماریچی احمق! ماریچچی احمق!!ماریچچچی احمق!!! به خواهرم که کنارم نشسته بود؛ نگاهی پر از تأسف کردم و او نگاهم را با لبخندی تلخ پاسخ داد و به عقب چرخید. دستی روی موهای لختش کشید و پرسید: «مگه ماریچی چه کارکرده؟» پسرک که به نظر هنوز با رویاهایش درچالش بود صورتش را به شیشه ی هواپیما چسباند و هنوز با خودش حرف می زد ولی این بار آرام تر. خواهرم چشم هایش راروی هم گذاشت و خوابید ولی من خواب از سرم پریده بود. سعی کردم سال های کودکی خودم رو به یابیارم. درافکارم معلق بودم که صدای آقای مهماندار خاطراتم راقطع کرد. والدین این بچه کجا نشستن؟ انگار پسر بچه تصمیم گرفته بود انتقام حماقت ماریچی را ازمهماندارها و مسافرین هواپیما بگیرد...

دیروز مادربزرگم رو برای چک آپ قلبش همراهی کردم. خودم روبه رسم همیشگی برای انتظار چند ساعته درمطب دکتر آماده کرده بودم. دفترچه ی لغات انگلیسیمو از کیفم بیرون آوردم و شروع به حفظ کردنشان کردم. کنارما دختر کوچولویی سه-چهارساله به همراه خانم جوانی که خاله صدایش می زد؛ نشسته بودند. شیرین زبانی های دخترک زیرصدای ذهنم شده بود و من همچنان لغت حفظ می کردم. خاله دیشب آمادول بچه ی باتلیسو اندخت تو سلطه  آسغال بعدخوان میگل پیش آناجولیا خوابید. خاله که انگار احساس آدمی را داشت که داره به حرف های یک نابغه ی کوچولو گوش میده جواب داد: ا....من دیشب ندیدم؛ عمو علی فوتبال تماشا می کردتعجب!مادر و پدربزرگه کوچولوی نابغه از اتاق دکتر بیرون آمدند و دختربچه رفت تاسرنوشت ماریچی رادنبال کند چشمک...

قهرمانان رویاهای نسل من که حنا، لوسی می و آن شرلی وجودی آبوت بود؛ الان کم ترکسی پیدا می شود که ازنسل من شکوه ای نداشته باشد. سرنوشت نسلی که ماریچی دررویاهایش قدم میزند و کودکی اش به قلمِ جادویی راپونزل گره خورده است به کجا راه می برد؟

نظرات ()



forum.98ia.com
نویسنده: س.ش - یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠

نظرات ()



شعردانشجویی
نویسنده: س.ش - یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠

عشق از بام دلم پر زد و رفت     

و چه آرام گذشت

من ندیدم او را

و اگر می‌دیدم

بال او می‌چیدم

پای او می‌بستم

ولی او پر زد و رفت

تا که بر بام دگر بنشیند

خوش به حال آنکه

عشق در خانه او مهمان است ...

نظرات ()



عشق چیست؟
نویسنده: س.ش - یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟گفت : سقوط سلسله ی قلب جوان.
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.
از استادریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که پایان ندارد.

نظرات ()



لاک پشت ها هم عاشق می شوند!
نویسنده: س.ش - یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠

 

لاک پشت ها هم عاشق
میشن ، ولی تحمل دردعشق براشون
راحته ، چون حداقل عشقشون آروم
آروم ترکشون می کنه...

 

نظرات ()



از زبان ملاصدرا...
نویسنده: س.ش - شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠

خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان
 
 اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود
 
و به قدر نیاز تو فرود می‌آید
 
و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود
 
و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود
 
و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود...
 
پدر می‌شود یتیمان را و مادر
 
برادر می‌شود محتاجان برادری را
 
 همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را
 
 طفل می‌شود عقیمان را
 
امید می‌شود ناامیدان را
 
 راه می‌شود گمگشتگان را
 
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را
 
 شمشیر می‌شود رزمندگان را
 
 عصا می‌شود پیران را
 
 عشق می‌شود محتاجان به عشق را
 
...
 
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...
 
 به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
 
بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا
 
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
 
و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک
 
و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...
 
و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!
 
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
 
بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند
 
 در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند
 
و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...
 
مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟

نظرات ()



نـــزدیـــک تـــرین راه
نویسنده: س.ش - یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠

دل به دیار دوست سپردن,سربرآستان حق ساییدن,دل از اغیار بریدن,غرق در ذات حق شدن و به دامان او آویختن,همه کس را در او دیدن,همه چیز را از او خواستن نزدیکترین راه است

  

چقدر زیباست که چند روز جز نور نفس نکشی....

جز نور نگویی....جز نور نشنوی....جز نور نبینی....

                                                                      جز نور ... نور ...

 
نظرات ()



آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
نویسنده: س.ش - یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
 

پر کن پیاله را کین جام آتشین 

دیری است ره به حال خرابم نمی برد! 

 

این جامها که در پی هم می شود تهی 

دریای آتش است که ریزم به کام خویش  

گرداب می رباید و آبم نمی برد! 

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب 

تا بیکران عالم پندار رفته ام  

 

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم 

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی  

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا 

تا شهر یادها 

دیگر شراب هم  

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد! 

 

هان ای عقاب عشق 

از اوج قله های مه آلود دوردست! 

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من 

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! 

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!  

 

در را ه زندگی  

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی  

با این که ناله می کنم از دل که : 

آب......... آب..........!  

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد  

پر کن پیاله را !  

 

                                      فریدون مشیری

 

نظرات ()



برای دختران سرزمینم...
نویسنده: س.ش - یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
نظرات ()



کرگدن و پرنده
نویسنده: س.ش - شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

 یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!!!!!!!!!!!

نظرات ()



به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده: پرشین بلاگ - جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نظرات ()